|
سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست |
|
پا درنهم که راه تو بر پا مبارکست |
|
|
|
میآیدم به چشم همین لحظه نقش تو |
|
والله خجسته آمد و حقا مبارکست |
|
|
|
نقشی که رنگ بست از این خاک بیوفاست |
|
نقشی که رنگ بست ز بالا مبارکست |
|
|
|
بر خاکیان جمال بهاران خجستهست |
|
بر ماهیان طپیدن دریا مبارکست |
|
|
|
آن آفتاب کز دل در سینهها بتافت |
|
بر عرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست |
|
|
|
دل را مجال نیست که از ذوق دم زند |
|
جان سجده میکند که خدایا مبارکست
|

|
| |
|
يک email از طرف خدا ... امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشی ...
دوست و دوستدارت:خدا |

من + لبخند = خدا
اگر خداوند از دادن گردن به ما قصد خاصی داشت ،
قطعاً آن بود که سرمان را بالا بگیرد ..
.........................................
انسان واقعاً دیوانه است .
یک کرم هم نمی تواند بسازد اما ده ها خدا می سازد
...................................
ای کاش خداوند از تو بگیرد ، آنچه را که خدا را از تو می گیرد ..
................................
هر قدر کسی بیشتر خود را ابزار کار خدا قرار دهد ،
خدا برای کار کردن با آن ابزار آماده تر است ..
اگر قلم بر خلاف جهت دست حرکت کند ، کمتر می توان نوشت ..
...................................
دیر یا زود باید دنبال خدا بگردی ، چرا حالا نه ؟

فراری
یا حی
از خودم می گریزم ! از درونم می گریزم !
کسی در درونم فریاد می زند بمان!
او همین جا در درون توست! او در قلب تو ساکن است!
به او نگاه کن ! تا او را ببینی!
او همین جا ، هم اکنون با تست!
کافیست ذهنت را آرام کنی ! تا او را بیابی!
سرچشمه ی عشق در درون قلب توست!
او ......تو را به سوی خود می خواند.




خداحافظ برای تو چه آسان بود








خیلی با حالی عزیز 





























تا كي بايد اشك بريزم به پاي تنديسي كه نام تو بر آن است.
مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي......اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها ازچشمات جاري ميشه
رهايي يعني اسير در دست يار
اگر کسي مرا خواست
او رفتّ! يادش رفت؟ خاتراتش را نيز با خود ببرد!!!!
گر پيش مني چو بي مني در يمني 

يك روز بيا صميمي و سرشار و تنها بگو كه ساده دلي گناه چندم من بود؟ كه باور من از عشق از كجا گم شد ؟













عشق در لحظه پديد مي آيد دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است
صدابزن
عشق بازيچه نيست، نگاهي به اعماق درون است. چه سرد و چه گرم، هميشگي ست. و رهايي از آن ناممكن......
سلطان ميگويد تنهايی قابل درمان است ای کاشک راهش را هم ميگفت چگونه می شود از تنهايی گريخت.
مدتي است خبري از او نيست مدتي است عطر بهار نارنج در باغ نمي پيچد آه... كه مدتي است كه صداي لطيف باران در ناودان كوچه هاي زيباي انتظار نمي ايد... اي خداچرا مدتي است كه نفسي در سينه ام نيست
در زندگی دو چيز است که انسان می تواند به آن دست يابد.
دو دنيا داريم
اگه تو چشماي تو عاشقي معنايي نداشت

به هر که رو ميکنم و از غم تنهايی خويش با او سخن می گويم مانند اين است که خبر خوشحال کننده ای شنيده باشد به ظاهر همدردی می کند اما از ته دل می خندد
اگر عشق بيشتر مي خواهيد عشق بيشتر بدهيد






خدا حافظ همین حالا همین حالا که من تنهام







مهرباني را وقتي ديدم که کودکي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات کوچکش شيرين کند 

من
